مرد سالخورده ای که نمی خواست بمیرد
مرد سالخورده ای که در حالت نزع در بستر خوابیده بود ، در بالای سر او سایه ای که خود را در شنل سیاهی پوشانیده بود ایستاده بود.مرد سالخورده می گفت.آقای دکتر دیگر بیش از این تحمل رنج ندارم سایه: موضوع مهمی نیست تا چند لحظه ی دیگر خواهد مرد.
مرد سالخورده :شما مرا معالجه خواهید کرد؟سایه: بله در مردن به شما کمک می کنم
مرد سالخورده: اما من میل ندارم بمیرم
سایه: من به تو کمک می کنم و خواهی دید که چیز مهمی نیست.
مرد سالخورده :شما قاتل هستید.من میخواهم زن و بچه ام را صدا کنم.سایه :آنها نخواهند آمد برای اینکه می دانند من اینجا هستم.مرد سالخورده: شما حق اینکار را ندارید. قاتل...قاتل...مرا کمک کنید.
سایه: اینطور فریاد نکنید.می بینید که جدی نیست.
مرد سالخورده:پس شما پزشک هستید؟
سایه:من معالج تمام دردها هستم و با شما دوست هستم.
مرد سالخورده : من هیچ دوست و آشنا ندارم همه ی آنها مرده اند.سایه :اما من زنده هستم
مرد سالخورده : اما شما کیستید؟
سایه: حدس نمی زنی؟
مرد سالخورده: خیر
سایه :3سال است که به تو خبر دادم
مرد سالخورده: من هرگز شما را ندیده ام
سایه: خیر.اما من با تو حرف می زدم
مرد سالخورده :من هرگز صدای شما را نشنیده ام.
سایه: تو نمی خواستی صدای مرا بشنوی، اما هرچه در وجود تو بود می دانست که من چه می گویم.
مرد سالخورده : من سخنان شما را درک نمی کنم، از من چه می خواهید؟ از اینجا بروید
سایه : نترس من حالا به تو موضوع را می گویم
مرد سالخورده:چه چیزرا؟
سایه: اسرار خودم را
مرد سالخورده :راز نزدیک را
سایه :تو حالا مرگ را خواهی شناخت
مرد سالخورده: اما من میل ندارم مرگ را بشناسم
سایه: تو داری مرگ را می بینی .من، خودم هستم
مرد سالخورده :چه گفتی؟
سایه: من مرگ تو هستم
مرد سالخورده : اما تو مثل مرگ نیستی
سایه: برای اینستکه زنده باشم
مرد سالخورده : من باور نمی کنم از اینجا بروید.
سایه : توبا من خواهی آمد
مرد سالخورده: در حالی که به میله های تخت خواب چسبیده بود گفت: هرگز ...هرگز
سایه: با من بیا
مرد سالخورده: کجا بیایم
سایه: در دنیای دیگر که دنیای ماست
مرد سالخورده : من نمی خواهم من می ترسم
سایه: از چه می ترسی؟مرد سالخورده : من گناهان زیادی مرتکب شده ام
سایه : وقتی که آدم می میرد دیگر موضوع گناه از بین می رود
مرد سالخورده : خدا چه خواهد گفت
سایه : آنچه تو میگویی
مرد سالخورده: او مرا محاکمه خواهد کرد
سایه: تو باید خودت را محاکمه کنی تو از خودت نمی ترسی؟
مرد سالخورده : نه من از همه چیز می ترسم.
سایه: خیر. تو بخودت نمی توانی کمترین صدمه را بزنی
مرد سالخورده : در آنجا چه کسی را خواهم دید.
سایه :هیچ کس را
مرد سالخورده:هیچ کس را از آنجا نخواهم دید
سایه: خیر هیچ کس ما را نخواهد دید
مرد سالخورده : تو مرا آنجا تنها نخواهی گذاشت
سایه: من همیشه با تو خواهم بود
مرد سالخورده : پس در آنجا چه خواهم شد. مرا به چه اسمی خواهند خواند؟
سایه: هر چه که هستی. یک موجود ابدی
مرد سالخورده : همین
سایه: این مربوط به خودت هست آنها همه مثل تو ابدی هستند
مرد سالخورده : آیا آنجا کسی به من حق نمی دهد؟
سایه: وقتی که زندگی تمام شد دیگر همیشه حق با شماست.
مرد سالخورده : بله حق با توست. من این چیزها را نمی دانستم
سایه: تو هم مثل زنده ها چیزی نمی دانستی.
مرد سالخورده : تو جدی حرف می زنی؟
سایه: هیچ چیز مثل مرگ یک مسئله ی جدی نیست.
مرد سالخورده : گوش کن. من میل دارم با تو بیایم و کار دیگر هم ندارم اما چیزهایی که در اینجا خواهم گذاشت چه می شود؟
سایه: همه ی آنها به جای خود خواهند ماند
مرد سالخورده : نمی توانم چیزی را با خود ببرم
سایه : چیزی از این ساده تر نیست . برای اینکه آنجا به چیزای احتیاج نداری
مرد سالخورده: پول چطور؟
سایه: در آنجا این چیزها مورد استفاده نیست
مرد سالخورده : پس مرا در انجا محاکمه نخواهند کرد؟
سایه : به تو گفتم که تو خودت را محاکمه خواهی کرد
مرد سالخورده : در آنجا آخرین محاکمه وجود ندارد
سایه: فایده اش چیست، همه چیز آنجا از یاد می رود، هیچ چیز مانند گناه در آنجا فراموش نمی شودمگر تو کارهای بد مرتکب شده ای.
مرد سالخورده : گمان نمی کنم
سایه: بله خطاهای کوچک مانند تمام مردم در ابدیت به این چیزها نگاه نمی کنند.
مرد سالخورده: اگر جنایت بزرگی مرتکب شده باشم چه میشود
سایه: خیر، تو مرتکب این کارها نشده ای
مرد سالخورده : آیا کسی می داند. بالاخره اگر مرتکب شده باشم
سایه: تو خودت را محاکمه خواهی کرد.
مرد سالخورده: به چه چیز؟سایه: اگر حالا به تو بگویم نخواهی فهمید
مرد سالخورده : وقتی تو به سراغ دیگران بروی چه می کنی؟
سایه: من به سراغ دیگران نمی روم من همیشه در نزد تو می مانمف من مرگ تو هستم
مرد سالخورده: پس خیال من راحت شد.
سایه: تو از خوابیدن می ترسی؟
مرد سالخورده : خیر برای اینکه می دانم بیدار خواهم شد.
سایه : وقتی که بیدار نشوی همیشه در خواب خواهی ماند.آیا وقتی در خواب هستی احساس ناراحتی می کنی؟
مرد سالخورده: نمی دانم. اما در آنجا کجا خواهم بود
سایه: تو در آنجا همه جا هستی. از آن گذشته من هم همراه تو هستم
مرد سالخورده : چطور در همه جا هستم
سایه: هرجا که باشی برای اینکه من با تو هستم و تو هم جزء من خواهی بود
مرد سالخورده : نمیفهمم که چه می گویی
سایه: وقتی آنجا آمدی خواهی فهمید.
مرد سالخورده: برای چه چیزهایی را می گویی که من نمی فهمم. آیا خوت اینها را می فهمی
سایه : اگر ندانم نخواهم گفت
مرد سالخورده: تو چه کار می کنی که می فهمی
سایه : زیرا من میدانم تو چه خواهی شد مثل اینکه من همانم که از اول بوده ام
مرد سالخورده : حالا نمی توانم همه چیز را بدانم؟
سایه: تا وقتی در این جسد هستی خیر
مرد سالخورده : اما من می خواهم در این جسد باقی بمانم
سایه: موضوع این نیست. زیرا وقت آن رسیده که از جسد خارج شدی
مرد سالخورده : پس باید این جسد را در اینجا بگذارم
سایه:البته، در آنجا این جسد به کار تو نمی اید
مرد سالخورده : نمی شود کمی دیگر صبر کرد؟
سایه: فایده اش چیست. امروز یا فردا همه اش یکی است
مرد سالخورده : تو نمی دانی اینجا چه خبر است انسان به بدن خود علاقه مند است. تو مثل من جسد نداری
سایه: خیر من غیر از بال و پر چیز دیگری ندارم.
مرد سالخورده : در میزنند
سایه: بله می شنوم
مرد سالخورده : این سگ من سن برنارداست که به سراغ من آمده، او هنوز مرا فراموش نکرده در را به روی او باز کن.
سایه: اگر من در را باز کنم او نمی تواند داخل اتاق شود.
مرد سالخورده: اما در بسته نبود اگر او پوزه اش را به در بگذارد باز می شود( در اینوقت سگ باوفا در را باز کرد و داخل شد چند قدم جلو رفت و ناگهان سایه را دید و به عقب برگشت و سر خود را به زیر افکند و از اتاق خارج شد)
مرد سالخورده: او ترسید
سایه: بله او سردش بود
مرد سالخورده: آیا سگ ها هم می میرند
سایه: هیچ چیز نمی میرد.
مرد سالخورده : کجا میروند؟
سایه: جایی که ما خواهیم رفت
مرد سالخورده : تو از چه راهی آمده ای؟
سایه: از سالن ناهارخوری
مرد سالخورده : تو دیگران را هم دیدی؟
سایه: کدام دیگران ؟رسی؟ود گفت: هرگز ...هرگز می گویم. در شنل سیاهی پوشانیده بود ایستاده بود.
مرد سالخورده : زنده ها
سایه: بله آنها را دیدم.
مرد سالخورده :چه می کردند آیا مضطرب بودند
سایه: خیر
مرد سالخورده :آیامحزون بودند؟
سایه :من متوجه نشدم.
مرد سالخورده: آنها هنوز موضوع را نمی دانند
سایه: آنها پشت میز غذاخوری مشغول خوردن بودند.
مرد سالخورده: من آشپز بسیار خوبی دارم
سایه: بله می دانم. من در موقع صرف غذا همیشه با تو بودم.
مرد سالخورده: : پس تو همیشه با من بودی
سایه : وقتی از سالن غذاخوری می آمدنم، دخترت را دیدم
مرد سالخورده: تعجبی ندارد.
سایه:من مرگ او را هم دیدم
مرد سالخورده: او هنوز نمرده است
سایه: اما مرگ او آنجا بود. من با او حرف میزدم
مرد سالخورده: با دخترم حرف میزدی
سایه: نه با مرگ او او به من گفت که مدت زیادی زنده نخواهد ماند
مرد سالخورده: تا چه وقت زنده می ماند؟
سایه: سه ماه و شش روز
مرد سالخورده: دخترم که بیمار نیست
سایه: چرا او زیر دنده اش سرطان دارد
مرد سالخورده: اما او خودش نمی داند
سایه: او خیال می کند که غده ی کوچکی است.
مرد سالخورده : پزشک او هم نمی داند؟
سایه: او فقط دارو می دهد.
مرد سالخورده: پس باید دخترم را خبر کنم.
سایه: او نخواهد فهمید.
مرد سالخورده: آنها هنوز خبر ندارند؟
سایه: آنها خواهند دانست
مرد سالخورده: تا چه وقت معالجه طول می کشد.
سایه: تا سه ماه
مرد سالخورده: برای چه؟
سایه: زیرا این مدت نوشته شده است.
مرد سالخورده: اما او مدتی نیست که متولد شده است
سایه: بله، وقتی زمان خواست متولد شده است.
مرد سالخورده: من بیمار هستم در صورتی که دارم می میرم. پس تو از من چه می خواهی؟
سایه:بیماری باعث مردن تو نیست .زمان تو را می کشد.
مرد سالخورده: بله بعضی ها پیر می شوند و دسته ی دیگر جوان می میرند.این از عدالت نیست.
سایه: تو فراموش کردی که 80سال داری.
مرد سال خورده: کاملا خیر
سایه : در این موارد عدالت در میان نیست.
مرد سالخورده: آنها تو را دیدند که از سالن غذاخوری عبور کردی؟
سایه: هیچ کس مرا در اطاق ناهارخوری نمی بیند مردم مرا در قبرستان جستجو می کنند و من هیچ وقت به آنجا نمی روم. زیرا دوست ندارم مرده ها را ببینم.
مرد سالخورده: باید پزشکان دیگر را خبر کنم.
سایه: پزشکان مرگ را . من آنها را می شناسم وقتی آنها می آیند من به سراغ بیماران می روم بیشتر اوقات آنها از بیماران خود بیمارترند. و از یکی از آن بیماری هایی که داوطلب علاج آن هستند می میرند.
مرد سالخورده:لااقل چند روز می توانند مهلت بدهند
سایه: این مهلت ها هیچ فایده ای ندارد
مرد سالخورده:دیگر هیچ امیدی در دست نیست
سایه: تمام زندگی پر از امید است.
مرد سالخورده:خیال می کنی که مرا فورا محاکمه کنند.
سایه: چه امروز و چه بیست هزار سال بعد . چه فرقی می کند
مرد سالخورده: من می خواهم گناهان بزرگ خود را نزد تو اعتراف کنم
سایه: من خودم همه ی آنها را می دانم، هیچ کدام قابل ملاحظه نیست،اینها بازی اطفال است.
مرد سالخورده: من از خدا می ترسم
سایه: او به قدری بزرگ است که به کسی بدی نمی کند.
مرد سالخورده:وقتی فکر می کنم که ناگاه در حضور او خواهم بود
سایه: تو او را نخواهی دید
مرد سالخورده: تو هم او را نمی بینی؟
سایه: خیر
مرد سالخورده: برای چه؟
سایه: برای اینکه ما در وجود او هستیم
مرد سالخورده: مرا تنها نگذار همه مرا رها خواهند کرد، من غیر از تو کسی را در دنیا ندارم، دستت را به من بده و از من دفاع کن.
سایه: در مقابل چه کسی از تو دفاع کنم؟
مرد سالخورده( در حالی که دست های او را گرفته بود می گفت:) در مقابل همه چیز، در مقابل خودت و همه کس... آه چقدر رنج می کشم.
سایه: من منتظر همین بودم
مرد: وقتی که این همه مردم زنده هستند برای چه من باید بمیرم
سایه: ساکت باش
مرد سالخورده: آه قلبم ایستاده است
سایه: تو در آنجا احتیاج به قلب نداری
مرد سالخورده: آه دارم می میرم
سایه: برای اینست که تولد شده ای
پیرمرد فریادی از وحشت کشید. از جای خود بلند شده و دو مرتبه برروی تخت افتاد سایه از جا حرکت کرده و شنل خود را به طرفی انداخت. ناگهان فرشته ای زیبا با بال و پر سفید که سرش در هاله ای از نور فرو رفته بود ظاهر شد و در حالیکه به تخت نزدیک می شد میگفت: بیا من مرگ تو بودم و حالا زندگی تو می شوم، من شخص تو هستم و تو را با خود می برم، ما با هم زندگی خواهیم کرد . بیا ما جاودانی هستیم.ناگهان تاریکی محض دومرتبه اطاق را فر گرفت و فرشته ی مرگ در حالیکه او را همراه می برد بال و پر خود را گشود و لحظه ی بعد از نظر ناپدید گردید.
پيام هاي ديگران ( 0) link ۱۳۸٧/۱/٧ - فرزانه